جنگ ها به ندرت ابتدا در میدان نبرد شکست می خورند. آنها در ذهن رهبران گم می شوند – زمانی که رهبران آنچه را که خود و دشمنانشان می توانند انجام دهند اشتباه می خوانند، زمانی که اعتماد به نفس آنها جایگزین درک می شود، و زمانی که آخرین جنگ با جنگ بعدی اشتباه گرفته می شود.
اشتباه محاسباتی دولت ترامپ در مورد ایران یک ناهنجاری نیست. این آخرین ورودی در یکی از قدیمیترین و کشندهترین سنتها در سیاست بینالملل است: شکاف فاجعهبار بین آنچه رهبران به آن اعتقاد دارند و آنچه که جنگ واقعاً به ارمغان میآورد.
من محقق امنیت بینالملل، جنگهای داخلی و سیاست خارجی ایالات متحده، و نویسنده کتاب «مرگ با شمشیر» هستم، که به بررسی این موضوع میپردازد که چرا ایالات متحده مکرراً به راهحلهای نظامی دست مییابد و چرا چنین مداخلاتی به ندرت باعث ایجاد صلح پایدار میشود. مشکل عمیقتر جنگ ایالات متحده در ایران، آنطور که من میبینم، اعتماد بیش از حد به دلیل موفقیت اخیر ایجاد شد.
نگرانی ها را رد کرد
قبل از تشدید درگیری های ایران، اسرائیل و ایالات متحده، کریس رایت، وزیر انرژی، نگرانی ها در مورد اختلال در بازار نفت را رد کرد و اشاره کرد که قیمت ها در طول جنگ 12 روزه ژوئن 2025 بین اسرائیل و ایران به سختی تغییر کرده است. سایر مقامات ارشد نیز موافق بودند.
آنچه در پی آمد بسیار مهم بود: رگبارهای موشکی و پهپادی ایران علیه پایگاه های ایالات متحده، پایتخت های عربی و مراکز جمعیتی اسرائیل. سپس ایران عملاً تنگه هرمز را بست که تقریباً 20 درصد نفت جهان روزانه از آن عبور می کند – نه با محاصره دریایی، نه با مین یا موشک های انبوه ضد کشتی، بلکه با پهپادهای ارزان قیمت.
چند ضربه در مجاورت تنگه کافی بود. بیمهگران و شرکتهای حملونقل تصمیم گرفتند که این ترانزیت ناامن است. تردد تانکرها به صفر رسیده است، اگرچه کشتی های گاه به گاه اخیراً از آن عبور کرده اند. تحلیلگران آن را بزرگترین بحران انرژی از زمان تحریم نفتی دهه 1970 می نامند.
مجتبی خامنه ای، رهبر جدید ایران، از آن زمان قول داده است که این تنگه را بسته نگه دارد. سناتور آمریکایی کریس مورفی، یک دموکرات کانکتیکات، پس از یک جلسه توجیهی پشت درهای بسته گزارش داد که دولت هیچ برنامهای برای تنگه ندارد و نمیداند چگونه میتواند با خیال راحت آن را باز کند.
از آنجایی که از سال 1979 هیچ سفارتی در تهران وجود ندارد، ایالات متحده به شدت به شبکههای سیا با کیفیت مشکوک و داراییهای اسرائیل که منافع کشور خود را در نظر دارند، برای اطلاعات متکی است. بنابراین، ایالات متحده پیش بینی نمی کرد که ایران از ژوئن 2025 ظرفیت نظامی قابل توجهی را بازسازی و پراکنده کرده باشد، و نه اینکه به همسایگان در سراسر منطقه از جمله آذربایجان حمله کند و درگیری را فراتر از خلیج فارس گسترش دهد.
جنگ از آن زمان به اقیانوس هند رسیده است، جایی که یک زیردریایی آمریکایی یک ناوچه ایرانی را در فاصله 2000 مایلی از سالن جنگ در سواحل سریلانکا غرق کرد – تنها چند روز پس از شرکت کشتی در تمرینات نیروی دریایی هند در کنار 74 کشور از جمله ایالات متحده آمریکا.
آسیب دیپلماتیک به روابط واشنگتن با هند و سریلانکا، دو کشوری که همکاری آنها اهمیت فزاینده ای دارد زیرا ایالات متحده به دنبال شرکای برای مدیریت و کاهش محاصره ایران است، کاملا قابل پیش بینی بود. واشنگتن آنها را در موقعیت دشواری قرار داده است، هند دیپلماسی با ایران را برای تضمین عبور کشتی های خود انتخاب کرده است و سریلانکا نیز بی طرفی خود را حفظ می کند و بر موقعیت آسیب پذیر خود تأکید می کند.
اما برنامه ریزان آمریکایی هیچ یک از این ها را پیش بینی نکرده بودند.
درس اشتباه از ونزوئلا
مداخله نظامی سریع ایالات متحده در ونزوئلا در ژانویه نتایج سریع و با حداقل ضربه را به همراه داشت – به نظر می رسد که ایمان دولت به اقدام قهری را تأیید می کند.
اما پیروزی های پاک معلمان خطرناکی هستند.
آنها آنچه را که من در تدریس خود «شاخص غرور/ فروتنی» مینامم افزایش میدهند – هر چه یک رهبری تواناییهای خود را دستکم بگیرد، دشمن را دستکم بگیرد و عدم اطمینان را کنار بگذارد، امتیاز بالاتر و احتمال وقوع فاجعه بیشتر میشود. پیروزی های پاک دقیقاً در زمانی که شک و تردید بیشتر مورد نیاز است، شاخص را افزایش می دهد، زیرا آنها نشان می دهند که دشمن بعدی به اندازه دشمن قبلی قابل کنترل خواهد بود.
رابرت جرویس، دانشمند علوم سیاسی، دهه ها پیش نشان داد که برداشت های نادرست در روابط بین الملل تصادفی نیست، بلکه از الگوهایی پیروی می کند. رهبران تمایل دارند منطق هزینه و فایده خود را بر روی مخالفانی که آن را به اشتراک نمی گذارند، طرح کنند. آنها همچنین در «تعصب در دسترس بودن» قرار میگیرند، که به جدیدترین عملیات اجازه میدهد در عملیات بعدی قرار گیرد.
هر چه شاخص غرور/ فروتنی بالاتر باشد، احتمال کمتری برای همدلی استراتژیک وجود دارد که ممکن است بپرسد: تهران این را چگونه می بیند؟ رژیمی که معتقد است بقای خود در خطر است واقعاً چه می کند؟ تاریخ نشان میدهد که چنین رژیمی تشدید میشود، بداههپردازی میکند و ریسکهایی را میپذیرد که از منظر بیرونی غیرمنطقی به نظر میرسد، اما از درون کاملاً عقلانی است.
موارد اخیر این الگوی غیرقابل انکار را آشکار می کند.
ایالات متحده در ویتنام، 1965-1968
برنامه ریزان جنگ آمریکایی بر این باور بودند که برتری مادی کمونیست های هانوی را مجبور به تسلیم می کند.
این کار را نکرد.
قدرت آتش آمریکا به تنهایی منجر به شکست نظامی نشد، حتی کنترل سیاسی. حمله تت در سال 1968 – زمانی که نیروهای ویتنام شمالی و ویت کنگ حملات هماهنگی را در سراسر ویتنام جنوبی آغاز کردند – روایت رسمی ایالات متحده مبنی بر اینکه جنگ تقریباً به پیروزی رسیده بود و “نور در انتهای تونل وجود دارد” را در هم شکست.
اگرچه نیروهای ایالات متحده و ویتنام جنوبی در نهایت این حملات را دفع کردند، اما مقیاس و غافلگیری آنها باعث شد که افکار عمومی به اظهارات رسمی اعتماد نکنند، و باعث تسریع در کاهش اعتماد عمومی شد و قاطعانه افکار آمریکایی را علیه جنگ معطوف کرد.
شکست ایالات متحده در ویتنام تنها در یک میدان نبرد رخ نداد، بلکه از طریق بازگشایی استراتژیک و سیاسی رخ داد. علیرغم برتری قاطع، واشنگتن قادر به ایجاد یک دولت باثبات و قانونی ویتنام جنوبی یا به رسمیت شناختن قدرت و انعطاف پذیری نیروهای ویتنام شمالی نبود. در نهایت، با تلفات فزاینده و اعتراضات گسترده در داخل، نیروهای ایالات متحده عقب نشینی کردند و کنترل سایگون را به نیروهای ویتنام شمالی در سال 1975 واگذار کردند.
شکست آمریکا مفهومی و فرهنگی بود نه اطلاعاتی. تحليلگران آمريكايي به سادگي نمي توانستند جنگ را از منظر حريف خود تصوير كنند.
افغانستان: فرضیات مرگبار
اتحاد جماهیر شوروی در افغانستان در سال 1979 و ایالات متحده در افغانستان پس از سال 2001 دو جنگ متفاوت را انجام دادند، اما فرض مرگبار یکسانی داشتند: اینکه نیروی نظامی خارجی میتواند به سرعت نظم سیاسی را در جامعهای از هم پاشیده که به شدت در برابر کنترل خارجی مقاوم است، تحمیل کند.
در هر دو مورد، قدرت های بزرگ بر این باور بودند که توانایی های آنها بر پیچیدگی های محلی بیشتر است. در هر دو مورد، جنگ سریعتر – و بسیار طولانیتر – از آن چیزی که استراتژیهای آنها میتوانستند، تکامل یافت.
روسیه، اوکراین و تنگه هرمز
این موردی است که باید بیش از همه واشنگتن را آزار دهد.
اوکراین نشان داد که یک مدافع از نظر مادی ضعیفتر میتواند هزینههای هنگفتی را از طریق نوآوری در میدان نبرد به مهاجم قویتر تحمیل کند: هواپیماهای بدون سرنشین ارزان، تطبیق غیرمتمرکز، هوشمندی در زمان واقعی، و استفاده خلاقانه از زمین و نقاط خفهکننده برای یافتن مزایای نامتقارن. ایالات متحده به مدت چهار سال همه چیز را در زمان واقعی مشاهده کرد و به پرداخت هزینه آن کمک کرد.
ایران نیز نظاره گر بود – و تنگه هرمز گواه آن است.
ایران برای بستن مهم ترین چوکپوینت انرژی جهان نیازی به نیروی دریایی نداشت. این کشور به هواپیماهای بدون سرنشین نیاز داشت، همان فناوری ارزان و نامتقارن که اوکراین از آن برای کم کردن هجوم روسیه استفاده کرده است، نه در جبهه زمینی، بلکه در برابر محاسبات بیمه صنعت کشتیرانی جهانی مستقر شده است.
واشنگتن که بخش اعظم آن کتاب بازی را در اوکراین نوشته بود، ظاهرا هرگز این سوال واضح را نپرسید: وقتی طرف مقابل یادداشت برداری می کند چه اتفاقی می افتد؟ این شکست اطلاعاتی آمریکا نیست. این یک شکست تخیل استراتژیک است – دقیقاً همان چیزی که شاخص غرور/ فروتنی برای برجسته کردن آن طراحی شده است.
ایران نیازی به شکست متعارف آمریکا ندارد. تنها باید هزینه ها را افزایش دهد، از نقاط ضعف بهره برداری کند و منتظر شکافی در میان متحدان ایالات متحده و مخالفان سیاسی داخلی باشد تا اعلامیه جعلی پیروزی یا عقب نشینی واقعی ایالات متحده را وادار کند.
قابل ذکر است که ایران تنگه را بطور انتخابی به روی کشتیهای ترکیه، هند و عربستان باز نگه داشته است، به کشورهای بیطرف پاداش میدهد و متحدان آمریکا را تنبیه میکند و از طریق ائتلاف شکاف میاندازد.
مورخ جفری بلینی استدلال معروفی داشت که جنگها زمانی شروع میشوند که هر دو طرف باورهای ناسازگاری درباره قدرت داشته باشند و تنها زمانی پایان مییابند که واقعیت آن باورها را وادار به همسویی کند.
این همسویی اکنون با هزینه گزافی در خلیج فارس و فراتر از آن اتفاق می افتد. دولت ترامپ دقیقاً در لحظهای که بیشترین نیاز به فروتنی داشت، امتیاز بالایی در شاخص غرور کسب کرد.
مونیکا دافی تافت، استاد سیاست بینالملل و مدیر مرکز مطالعات استراتژیک، مدرسه فلچر، دانشگاه تافتس است.
گفتگو منبع مستقل و غیرانتفاعی اخبار، تحلیل و تفسیر کارشناسان دانشگاهی است.
© گفتگو