
زمان راهی برای فشرده سازی تاریخ دارد. جنگ صد ساله مجموعهای از سه جنگ مجزا بود که باید به همان اندازه که جنگهای جهانی برای ما احساس میکنند، برای هم عصرانش متمایز باشد. اما آن سه جنگ خیلی وقت پیش بود، بنابراین ما آنها را با هم در یک درگیری جمع می کنیم. علاوه بر این، ما عاقل هستیم. ما مسیر تاریخ را دیدهایم و میدانیم که همه آنها بر سر مسئله حلنشده رقابت انگلیس با فرانسه با هم جنگیدند.
من گمان می کنم که مورخان آینده همان فشرده سازی را در سه جنگ خلیج فارس در دوران تک قطبی اعمال خواهند کرد. در حالی که سالهای 1991، 2003 و 2026 از بسیاری جهات متمایز هستند، اما همگی حول محور تلاشهای مکرر هژمون برای تحمیل نظم خود بر منطقهای است که به نظر میرسد هر بار کمتر و کمتر آن را درک میکند.
این سه جنگ با هم، قوس لحظه تک قطبی آمریکا را از ظهور پیروزمندانه آن در سال 1991 تا اوج غرورآمیز آن در سال 2003 تا عقبنشینی کنونی آن را دنبال میکنند. هر مرحله از کمپین با تشدید تحقیر سایر نقاط جهان و افزایش قطع ارتباط با منافع ملی خود تعریف می شود. در سال 1991، ایالات متحده دلیلی برای مبارزه داشت. در سال 2003 یکی را تولید کرد. در سال 2026 مزاحم نشد. ترامپ، شاید این بار بمباران “از روی عادت” بوده است اخیرا توضیح داده شده است، که او افزود، “کار خوبی برای انجام نیست.”
جنگ اول خلیج فارس تاجگذاری ترتیبات جدید بود: ائتلاف 34 کشوری، مجوز سازمان ملل، کشورهای عربی که در کنار متحدان ناتو می جنگند. اتحاد جماهیر شوروی متواضعانه ایستاده بود و گورباچف امیدوار بود وام های بیشتری برای رژیم متزلزل خود دریافت کند. ائتلاف کویت را آزاد کرد و متوقف شد. یک معجزه، هژمون در واقع بر اساس قوانینی که ادعا می کرد از آن حمایت می کند کار می کند. اما صدام در قدرت باقی ماند و رژیم تحریمی که پس از آن به وجود آمد اعتبار آمریکا را مخرب کرد. خویشتن داری جنگ اول مشروعیت برتری آمریکا را حفظ کرد اما کار ناتمام گذاشت.
جنگ دوم خلیج فارس در اوج خود تک قطبی بود. حملات 11 سپتامبر دکترین بوش را با پیشدستی یکجانبه بهعنوان راهبرد رسمی آمریکا ایجاد کرد. هژمون دیگر فقط به تجاوز واکنش نشان نمی دهد، بلکه در صورت لزوم رژیم ها را با زور تغییر شکل می دهد. همه چیز موجود در سال 1991 در حال حاضر تنزل یافته یا غایب بود. ائتلاف باریک تر بود و هیچ مجوزی از شورای امنیت وجود نداشت. را کاسوس بلی سلاح های کشتار جمعی قبل از تهاجم به شدت مورد بحث قرار گرفت و اندکی بعد از بین رفت. فرانسه و آلمان آشکارا از واشنگتن جدا شدند. کشورهای عربی بدبین یا متخاصم بودند. این جنگ به طور چشمگیری نفوذ ایران را در سراسر منطقه گسترش داد و قدرتمندترین رقیب آن را از بین برد و فضا را برای نیروهای نیابتی مانند حزب الله، حوثی ها و شبه نظامیان مختلف عراقی ایجاد کرد. ذینفع اصلی جنگ دوم هدف بعدی شد.
و همینطور به جنگ سوم خلیج فارس. در 28 فوریه، ایالات متحده و اسرائیل حملات هوایی را در سراسر ایران آغاز کردند و علی خامنهای رهبر معظم انقلاب را به همراه اعضای خانواده وی به شهادت رساندند. این حملات یک روز پس از وزیر خارجه عمان انجام شد یک پیشرفت را اعلام کرد در مذاکرات هسته ای، با ایران موافقت کرد که ذخایر اورانیوم غنی شده را کنار بگذارد و راستی آزمایی کامل آژانس بین المللی انرژی اتمی را بپذیرد. میانجی گفت که صلح “در دسترس است”. با گذشت سه هفته از جنگ، تنگه هرمز از نظر عملیاتی برای کشتیرانی تجاری بسته است و یک پنجم عرضه نفت جهان آفلاین است.
هر جنگ بعدی با نازک شدن توجیهات قانونی و ناپدید شدن احترام به متحدان، لایه دیگری از محدودیت هژمونیک را از بین برده است. نقش اسرائیل در این سه کارزار به خوبی این کمان را دنبال می کند. در سال 1991، اسرائیل باید فعالانه کنار گذاشته می شد. صدام برای برانگیختن واکنش اسرائیل که ائتلاف عربی را در هم می شکند، موشک هایی را به سمت تل آویو پرتاب کرد و کل تلاش دیپلماتیک آمریکا به دور نگه داشتن اسرائیل از جنگ بستگی داشت. بوش به اسحاق شامیر، نخست وزیر اسرائیل فشار آورد تا انتقام جویی نکند و مستقر شد. باتری های پاتریوت به عنوان تسلی دخالت اسرائیل چیزی بود که باید سرکوب می شد تا چارچوب چندجانبه برقرار شود.
تا سال 2003، منافع استراتژیک اسرائیل به پسزمینه جنگ منتقل شد. پرونده نومحافظه کاران برای بازسازی خاورمیانه به شدت با تفکر استراتژیک اسرائیل همپوشانی داشت، حتی اگر آریل شارون، نخست وزیر وقت، خصوصی گفته شد بوش که ایران تهدید واقعی است. نقش اسرائیل بخشی از داربست فکری جنگ بود بدون اینکه در میدان جنگ قابل مشاهده باشد.
در سال 2026، هیچ داربست پنهانی وجود ندارد. ایالات متحده و اسرائیل جنگ را با هم بهعنوان متخاصم آشکار آغاز کردند. تحول نقش اسراییل از سرکوب شده به ضمنی به آشکار، الگوی رفتار غیرقابل قیدی آمریکایی ها را منعکس می کند. ائتلاف های ژئوپلیتیکی که در سال 1991 برای حفظ انسجام ائتلافی پنهان شده بودند، اکنون آشکارا بدون نگرانی از تأثیر بر ائتلاف پذیرفته شده اند.
چرا فرسایش نگرانی برای استانداردهای بین المللی اقدام؟ واضح است که فقط ترامپ نیست، زیرا شکست حیاتی در سال 2003 بود. بوش یک اختراع کرد کاسوس بلی و این سابقه را ایجاد کرد که هژمون می تواند جنگ انتخابی به راه بیندازد. ترامپ با عملیات در فضایی که بوش باز کرد، کاری حتی احمقانهتر، اما از جهاتی کمتر رادیکالتر انجام میدهد. بنابراین هر داستان علّی باید کل قوس را توضیح دهد، نه فقط نقطه پایان را.
آیا چیزی در مورد خود تک قطبی وجود دارد که محدودیت را در طول زمان ناپایدار می کند؟ آیا داخلی است، با اقتصاد سیاسی برتری تسخیر سیاست خارجی؟ آیا با منطق هژمونی لیبرال به چیزی شوم تر، ایدئولوژیک است؟ اینها همه تبیین های متقابل هستند، نه رقیب. اما همانطور که هر واقع گرا به شما خواهد گفت، تک قطبی بودن همیشه مجاز است. وقتی هیچ رقیب همتای نمی تواند شما را بررسی کند، خویشتن داری داوطلبانه می شود. ائتلاف 1991 نه به خاطر خوبی های آمریکایی، بلکه به واسطه عادات و نهادهای دوقطبی باقی مانده است. آن مدل منعکس کننده جهانی بود که در آن ایالات متحده احساس می کرد به مشروعیت نیاز دارد. اما زمانی که تک قطبی بودن مورد تردید قرار نگرفت، چرا خود را به زحمت بیندازید؟
همچنین یک حلقه بازخورد خاص برای خلیج فارس در اینجا وجود دارد که هر جنگ شرایط را برای جنگ بعدی ایجاد می کند. سال 1991 صدام را برجای گذاشت و رژیم تحریمی را تحمیل کرد که فضای سیاسی را برای اتمام کار در سال 2003 ایجاد کرد. آن جنگ به نوبه خود رقیب اصلی ایران را نابود کرد و جمهوری اسلامی را به تهدید غالب برای منافع آمریکا در منطقه تبدیل کرد و هدف سال 2026 را ایجاد کرد. هر مداخله بحرانی را ایجاد می کرد که مداخله بعدی قرار بود آن را حل کند. این یک مشکل رایج امپراتوری است.
جنگ صد ساله یک برنده داشت. فرانسه قلمرو خود را پس گرفت و جاه طلبی های قاره ای انگلستان به پایان رسید. چه کسی در جنگ های خلیج فارس برنده می شود؟ البته نه ایران، اما نه ایالات متحده نیز. هر جنگ بعدی نفوذ آمریکا را کاهش داده، کشورهای خلیج فارس را به چین نزدیکتر کرده و نهادهایی را که آمریکا مدعی رهبری آنهاست تضعیف کرده است.
اولین جنگ برای اعلام نظم جدید جهانی انجام شد. دومی در حالی که قوانین آن را زیر پا گذاشت، به آن دستور ادای احترام کرد. سومی کاملاً آن را نادیده گرفت. چهار دهه تلاش یک هژمون برای تحمیل اراده خود بر همان منطقه، در یک قوس از محدودیت چند جانبه تا پیشدستی یکجانبه به چیزی که آنقدر بیفکر است که اصلاً نیازی به نامگذاری ندارد. شاید این فقط یک عادت است.
سوا گونیتسکی، رئیس جورج ایگناتیف مطالعات صلح و درگیری در دانشگاه تورنتو است. او در می نویسد hegemon.substack.com.
نسخه ای از این مقاله در ابتدا منتشر شد در هژمون
دنبال کنید اقناع در X، اینستاگرام، لینکدین، و یوتیوب تا از آخرین مقالات، پادکست ها و رویدادهای ما و همچنین به روز رسانی های نویسندگان عالی در سراسر شبکه ما مطلع شوید.
و برای دریافت چنین قطعاتی در صندوق پستی خود و حمایت از کار ما، در زیر عضو شوید:


