آرتند اظهارات رهبر مخالفان، آنگوس تیلور، از جمله اظهارنظرهایی که ایران را “کشور بد” توصیف میکنند و پیشنهاد میکنند که مهاجران از این کشورها ممکن است “نیت خرابکارانه” داشته باشند، ناتوانی در تمایز قائل شدن بین رژیمهای استبدادی و مردمی که مجبور به زندگی تحت آنها هستند را نشان میدهد.
این چارچوب تمایز انتقادی بین ستمگر و ستمدیده را محو می کند و در عین حال کل جوامع را «دیگر» می کند و این واقعیت را پنهان می کند که بسیاری از ایرانیان فعالانه برای آزادی هایی که زیربنای جوامع دموکراتیک مانند استرالیا است مبارزه می کنند. آزادی بیان و عقیده، دسترسی به عدالت، استقلال بدنی و حق زندگی بدون ترس از بازداشت خودسرانه یا خشونت دولتی.
تعمیم این قضاوت به مردم ایران اشکال دارد.
نظام های استبدادی اراده مردم خود را منعکس نمی کنند. ایرانیان نه آزادانه حکومت خود را انتخاب می کنند و نه راه های معناداری برای پاسخگویی به آن دارند. نسبت دادن اقدامات رژیم به شهروندان، ماهیت حکومت استبدادی را نادرست نشان می دهد.
این واقعیت که رژیم ایران سرکوبگر است جای مناقشه نیست. با اجبار حکومت می کند، مخالفان را سرکوب می کند و مسئول نقض سیستماتیک حقوق بشر، از بازداشت خودسرانه و شکنجه گرفته تا هدف قرار دادن زنان، اقلیت ها و مخالفان سیاسی آن است که اغلب از طریق اعدام اجرا می شود. اگر چیزی مستلزم محکومیت صریح باشد، این رفتار رژیم است.
اما تقلیل ایرانیان به “بد”، شجاعت کسانی را که با هزینه های شخصی هنگفت در برابر رژیم مقاومت کرده اند، از بین می برد و دلیل فرار مردم را نادرست نشان می دهد. چنین شخصیتهایی این واقعیت را مبهم میسازد که بسیاری از ایرانیان در پی آزادیهای اولیه جان خود را به خطر انداخته و جان خود را از دست دادهاند.
در هفتههای اخیر و در بحبوحه خاموشی مخابرات و تشدید تنشها با ایالات متحده، مخالفان سیاسی از جمله وحید بنیعامریان و ابوالحسن منتظر به دار مجازات آویخته شدند. زنان و مردان بیشماری در ایران همچنان در انتظار اعدام هستند و در انتظار احکامی هستند که اغلب پس از فرآیندهای قانونی بسیار ناقص صادر میشوند. از جمله پخش عزیزی، شریفه محمدی و واریشه مرادی هستند که پرونده آنها نگرانی بین المللی را به دلیل اتهامات اعترافات اجباری و انکار محاکمه عادلانه برانگیخته است.
رابطه بین رژیم ایران و مردم ایران عمیقاً خصمانه است.
سالها، ایرانیها برای به چالش کشیدن رژیم، ریسکهای خارقالعادهای را متحمل شدهاند. با وجود سرکوبهای خشونتآمیز، جنبشهای اعتراضی بارها و بارها ظهور کردهاند. معترضان و مخالفان سیاسی با زندان، شکنجه و حتی مرگ مواجه شده اند. گزارش های موثق سوء استفاده های شدید در بازداشت را مستند کرده اند، از جمله خشونت جنسی به منظور ارعاب و خاموش کردن مخالفان.
این سرکوب به یک اندازه تجربه نمی شود. اقلیتهای قومی و مذهبی، از جمله کردها، بلوچها و پیروان دین بهائی، مدتهاست که با آزار و اذیت نامتناسب روبرو بودهاند. مناطق کردنشین با نرخ های بالاتر بازداشت و اعدام تحت سرکوب های شدید قرار گرفته اند. این جوامع در زمره هدفمندترین و از پیگیرترین جوامع در مقاومت رژیم هستند.
این واقعیت بر یک نکته حیاتی تأکید می کند: دولت ایران نه تنها از مردم خود جدا است، بلکه به طور فعال با آنها در تضاد است.
به عنوان فردی از ایرانیان دیاسپورا که از دوران کودکی در استرالیا زندگی کرده ام، این موضوع را به دور از انتزاعی می دانم. ارتباط من با ایران با آوارگی تعریف می شود – سابقه خانوادگی که با سرکوب سیاسی و نیاز به فرار برای زنده ماندن مشخص شده است. خانواده من در جستجوی عزت، امنیت و آزادی فرار کردند، مانند بسیاری دیگر که اکنون استرالیا را خانه میخوانند. آمیختن ایرانیان با رژیمی که از آن فرار کرده بودند، این تجربه را پاک می کند، داستان های ما را کم می کند و رنج ما را به حداقل می رساند.
برای بسیاری در دیاسپورا، ترک یک انتخاب نبود بلکه یک ضرورت بود. مردم از آزار و شکنجه فرار می کنند. این به ندرت داوطلبانه است و پاسخی به شرایطی است که زندگی را غیرقابل زندگی می کند. کسانی که وارد استرالیا می شوند به دنبال براندازی جامعه نیستند. آنها به دنبال آینده ای هستند که در خانه از آنها محروم شده است.
این لفاظی همچنین آنچه را که در استرالیا به وضوح قابل مشاهده است نادیده می گیرد. ایرانیان استرالیایی تهدیدی برای «ارزشهای استرالیا» نیستند، بلکه بازتابی آشکار از آنها هستند. بسیاری پس از رد اقتدارگرایی وارد شدند و در هر بخش به عنوان پزشک، مهندس، ورزشکار و رهبران جامعه مشارکت داشتند. دادههای سرشماری به طور مداوم نشان میدهد که جمعیت متولد ایران جزو تحصیلکردهترین جمعیتها در کشور هستند و میزان صلاحیتهای تحصیلات تکمیلی بسیار بالاتر از میانگین کشوری است. این نشان دهنده نه تنها توانایی، بلکه قدردانی عمیق از آزادی هایی است که زمانی از آنها سلب شده بود.
این ایده که “کشورهای بد” “افراد بد” تولید می کنند، عاملیت فردی را نادیده می گیرد و واقعیت کسانی را که برای فرار از سرکوب همه چیز را به خطر انداخته اند نادیده می گیرد.
بیش از آن، نتیجه معکوس دارد و جوامعی را که خطرات اقتدارگرایی را به خوبی درک می کنند، از خود دور می کند.
انتقاد از رژیم ایران نه تنها موجه بلکه ضروری است. با این حال زبان اهمیت دارد. رژیم ظالم است. مردم هستند مظلوم. رژیم اعمال خشونت می کند. مردم آن را تحمل می کنند و به طور فزاینده ای در برابر آن مقاومت می کنند.
در سرتاسر ایران، مردم عادی همچنان به خیابانها میآیند و خواهان آزادیهای اولیه هستند: حق حرف زدن، زندگی بدون ترس و شکل دادن به آیندهشان. بسیاری برای این شجاعت با جان خود هزینه کرده اند.
در زمانی که ایرانیها همچنان همه چیز را برای تغییر به خطر میاندازند، حداقل کاری که میتوانیم انجام دهیم این است که مبارزه آنها را برای آنچه هست بشناسیم – نه بهعنوان بسط رژیمی که با تمام وجود آن را رد میکنند، بلکه بهعنوان جنبشی برای عزت، آزادی و عدالت.
در نهایت، پاسخ ما باید همزمان حاوی دو حقیقت باشد: ما باید در پرداختن به اقدامات یک رژیم متخاصم سازش ناپذیر باشیم و در عین حال پناهگاهی برای کسانی باشیم که در برابر آن مقاومت می کنند. در زمانی که مردم عادی در ایران همچنان به خیابانها میآیند و خواستار حق بیان و زندگی بدون ترس هستند، باید بدانیم که آنها با حکومتی که ادعای نمایندگی آنها را دارد کاملاً در تضاد هستند.
وقتی نمیتوانیم بین یک دولت و قربانیان آن تمایز قائل شویم، بیش از توصیف نادرست یک ملت انجام میدهیم – در خطر ایستادن در سمت اشتباه کسانی که برای آزادی خود میجنگند، میشویم.
