سرگذشتِ سایههای آبی
در دلِ شبهای آبیِ تهران، جایی که ستارهها گویی با زمین نجوا میکنند و بادِ کوچهها رازهای هزاران ساله را با خود حمل میکند، دختر جوانی به نامِ مریم در خانهی قدیمی پدربزرگش نشسته بود. اتاقی پر از خاطراتِ قدیمی، کتابهای کهنه و عطرِ گلهای یاس که از باغچهی کوچکِ خانه به فضای داخلی نفوذ میکرد. مریم، همچون ژوان دیدیون، نویسندهی آمریکایی که در آثارش عمقِ احساسات و جستوجوی معنای وجود را بررسی میکرد، در جستوجوی حقیقتِ خود بود.
پدربزرگش، مردی کهنسال با چشمانی پر از قصه، از سالها پیش به او گفته بود: «مریم جان، زندگی مثلِ کتابی است که برگهایش را یکی یکی ورق میزنی. بعضی صفحاتش روشن و پر از نور است، و بعضیها تاریک و پر از سایه. اما تو باید هر دو را بخوانی تا داستانِ واقعی را بفهمی.» این کلمات، شبیه به نوشتههای دیدیون در کتابِ «سال تفکر جادویی»، همیشه در ذهنِ مریم باقی مانده بود. دیدیون در این کتاب دربارهی غم، مقاومت و جستوجو برای یافتنِ معنای زندگی در مواجهه با سختیها نوشته بود، و مریم نیز در زندگیاش با همین تلاشها دستوپنجه نرم میکرد.
در یکی از آن شبهای آبی، مریم تصمیم گرفت به کتابخانهی قدیمیِ خانه سر بزند. میانِ گردوغبارِ قفسهها، کتابی با جلدِ آبیِ محو پیدا کرد. عنوانش بود: «شبهای آبی». این کتاب، گویی بازتابِ روحِ دیدیون بود؛ اثری که در آن نویسنده با صداقتی دردناک دربارهی از دست دادن و تنهایی نوشته بود. مریم با باز کردنِ کتاب، گویی وارد دنیایی دیگر شد؛ دنیایی پر از سوالات بیپاسخ، اشکهای بیصدا و آتشهای خاموش.
پس از خواندنِ صفحاتِ اول، مریم به یادِ خاطراتِ خودش افتاد. از دست دادنِ مادرش در کودکی، جدایی از دوستانش به واسطهی مهاجرت و احساسِ بیپناهی که گاهی او را فرا میگرفت. اما دیدیون به او یادآور شد که حتی در تاریکترین لحظات، نورِ امید وجود دارد. این همان پیامی بود که در «شبهای آبی» نمادین شده بود: زندگی، با همه دردها و زیباییهایش، ارزشِ زیستن دارد.
مریم تصمیم گرفت داستانِ خودش را بنویسد. او با قلمی دقیق و با الهام از سبکِ دیدیون، شروع به توصیفِ لحظاتی کرد که زندگیاش را شکل داده بودند. از بوی نانِ تازه در صبحهای تهران تا صدای اذانِ مغرب که از مسجدِ محله به گوش میرسید. او از زنانِ قویهور که در خانوادهاش الهامبخشش بودند نوشت، و از مردمان محله که با سادگیشان به او درسِ زندگی میدادند.
در میانههای نوشتن، مریم به این فکر کرد که دیدیون چگونه از وقایعِ شخصی برای بیانِ مسائلِ جهانی استفاده میکرد. او نیز تلاش کرد تا از تجربیاتِ خود برای پرداختن به موضوعاتی همچون عشق، از دست دادن، امید و جستوجوی معنای زندگی استفاده کند. این کاری بود که دیدیون با مهارت انجام داده بود؛ تبدیلِ قصههای شخصی به آثاری که با هر خوانندهای در هر گوشهی جهان ارتباط برقرار میکرد.
روزها گذشت و مریم داستانش را کامل کرد. او نامِ کتابش را گذاشت «سایههای آبی»، به احترامِ شبهایی که در آنها به جستوجوی حقیقت پرداخته بود. کتابش، مانندِ آثارِ دیدیون، ترکیبی از واقعیت و خیال بود، با نثری روان و صمیمی که خواننده را به قلبِ داستان میکشاند.
در آخرین صفحهی کتاب، مریم نوشت: «زندگی، مثل شبهای آبی است. گاهی تاریک میشود، اما همیشه ستارهها وجود دارند تا به ما یادآوری کنند که نور، حتی در تاریکی، همیشه وجود دارد.»
با ما در مرشدی همراه شوید
مریم، همچون دیدیون، با نوشتن به دنبالِ کشفِ حقیقت و معنای زندگی بود. اگر شما نیز در جستوجوی قصههای عمیق و الهامبخش هستید، با ما همراه شوید. یاد بگیرید چگونه از زندگیهای شخصیتان داستانهایی بسازید که نه تنها خودتان، بلکه دیگران را نیز تحت تأثیر قرار دهد.
تصویر بالا تزئینی است
این داستان، با الهام از آثارِ ژوان دیدیون، تلاش دارد تا از طریقِ نگاهی شخصی به موضوعاتِ جهانی بپردازد. دیدیون، با استفاده از تکنیکهای ادبی همچون صداقتِ بیپرده و جستوجوی معنای وجود، تأثیری ماندگار بر ادبیات مدرن گذاشته است. آثارش، از «سال تفکر جادویی» تا «شبهای آبی»، همگی تلاشی برای درکِ عمیقترِ زندگی هستند.