در طول سال گذشته، خیابان های اروپا مملو از معترضان بوده است. صدها هزار نفر در لندن، پاریس، برلین، مادرید و بروکسل شرکت کردند و به نمایندگی از غزه تظاهرات کردند. پارلمان ها جلسات اضطراری تشکیل داده اند. میلیون ها طومار را امضا کرده اند. چندین دولت فروش تسلیحات به اسرائیل را متوقف کرده اند. غزه در بیشتر مواقع بر گفتمان سیاسی اروپا، به ویژه در جناح چپ، تسلط داشته است.
در این میان، در ایران، چیز قابل توجهی در حال رخ دادن است. زنان با سرکشی آشکار حجاب خود را پاره می کنند. دانش آموزان با نیروهای امنیتی روبرو هستند. کارگران در حال ترک کار هستند. معترضان پس از محاکمه در دادگاه های کانگورو به زندان کشیده می شوند، شکنجه می شوند و اعدام می شوند. و پاسخ اروپا؟ چند بیانیه چند شبهه گزارش های سازمان های غیردولتی که به سختی خبر را می دهند. هیچ چیزی از راه دور به بسیج برای غزه نزدیک نمی شود.
این در مورد خستگی شفقت یا کمبود اطلاعات نیست. تصاویر وجود دارد. داستان ها وحشیانه هستند. این شکاف چیزی اساسی را آشکار می کند: علل خاصی هزینه ایدئولوژیک دارند و این هزینه تعیین می کند که کدام مبارزات همبستگی توده ای را شعله ور می کند.
قیام در ایران هر جعبه ای را که باید برای اروپایی های مترقی مهم باشد بررسی می کند. این رژیم یک رژیم تئوکراتیک را هدف قرار می دهد که زنان را تحت سلطه خود در می آورد، افکار را سانسور می کند، مخالفان را اعدام می کند و آزادی های اساسی را انکار می کند. معترضان در ایران دقیقاً همان چیزی را میطلبند که چپ اروپایی مدعی دفاع از آن به عنوان حقوق بشر جهانی است: آزادی بیان، خودمختاری بدنی، و کرامت تعیین سرنوشت. به هر حال، آنچه از تهران تا پسآبهای ایران میگذرد، نهضت آزادی کتاب درسی است.
با این حال در تصورات سیاسی اروپا حاشیه ای باقی می ماند. دلیلش ساختاری است نه اخلاقی.
ایران دشمن اصلی ایدئولوژیک و نظامی اسرائیل است. برای دهه ها، تهران از حماس و حزب الله حمایت مالی کرده و استراتژی منطقه ای خود را حول محور مقابله با دولت یهود ساخته است. این یک واقعیت ناراحت کننده ایجاد می کند: اسرائیل و معترضان ایرانی حداقل یک دشمن مشترک دارند. خواه از طریق همکاری اطلاعاتی، عملیات سایبری یا همسویی ساده ژئوپلیتیکی، هرگونه تضعیف رژیم ایران به طور بالقوه در خدمت منافع اسرائیل است.
این همپوشانی – واقعی یا درک شده – دقیقاً همان چیزی است که ادغام شورش ایران در چارچوب فعلی چپ اروپایی را بسیار دشوار می کند.
ناهماهنگی شناختی غیر قابل تحمل
در نظر بگیرید که هر علت به طور نمادین چه چیزی ارائه می دهد. حمایت از غزه هویت اخلاقی را تقویت می کند، موقعیت سیاسی روشنی را فراهم می کند، انسجامی از کنشگری ایجاد می کند و به طور یکپارچه در چارچوب های موجود که بر گناه غرب و رد استعمار تکیه می کند، تناسب دارد. در مقابل، حمایت از معترضان ایرانی مستلزم محکوم کردن رژیمی است که خود را «ضد امپریالیست» میبیند، روایتهای ژئوپلیتیکی آشنا را پیچیده میکند و همسویی بالقوه – حتی غیرمستقیم – با منافع اسرائیل ایجاد میکند. ناهماهنگی شناختی و دوگانگی ایدئولوژیک بیش از حد قابل تحمل است،
اعداد گویای ماجرا هستند. تظاهرات طرفداران غزه به طور مرتب بین 100000 تا 300000 معترض را در سراسر شهرهای اروپایی جلب می کند. لندن در یک راهپیمایی بیش از نیم میلیون نفر را دید. پارلمان اروپا بارها درباره غزه بحث کرده است. دولت های ملی با فشار عمومی مداوم مواجه شده اند.
وقتی صحبت از ایران می شود؟ چند هزار نفر در روزهای خوب ظاهر می شوند. ابتکارات پارلمانی پراکنده و نمادین است. وقتی رژیم ایران مخالفان را اعدام می کند، چرخه اخبار به سختی متوقف می شود. هیچ دولتی برای انفعال خود با هزینه سیاسی مواجه نشده است.
این قضاوتی در مورد صداقت نیست. بسیاری از چپ های اروپایی واقعاً با معترضان ایرانی احساس همدردی می کنند. اما عمل بر اساس آن همدردی هزینه دارد – قیمت ایدئولوژیکی که آنها تمایلی به پرداخت آن ندارند.
پذیرش کامل قیام ایران به معنای اعتراف به حقایق ناخوشایند است: اینکه رژیمی که خود را ضدغربی معرفی میکند میتواند عمیقاً سرکوبگر باشد. اسرائیل ممکن است خود را همسو با نیروهای آزادیبخش بیابد. که دوتایی تحت ستم ستمگر همیشه به طور واضح بر روی واقعیت ژئوپلیتیکی نگاشت نمی شود.
در شرایط فعلی – به ویژه پس از 7 اکتبر – این تصدیق تقریباً غیرممکن شده است. تقاضا برای سادگی اخلاقی بر عرضه همبستگی بیشتر است. اسرائیل در نقش آنتاگونیست مطلق، مظهر گناه استعماری و همدستی غرب قرار گرفته است. حمایت از جنبشی که ممکن است به طور غیرمستقیم به نفع اسرائیل باشد، کل این ساختار را تهدید می کند.
پس سکوت راه کمترین مقاومت می شود. نه به دلیل بیتفاوتی نسبت به رنج ایرانیان، بلکه به این دلیل که هزینه ایدئولوژیک حمایت تمام عیار فراتر از آن چیزی است که زمان سیاسی میتواند تحمل کند.
این یک پارادوکس ایجاد می کند: چپ اروپایی زمانی که همبستگی جهان بینی موجود خود را تقویت می کند، قادر به بسیج فوق العاده است. زمانی که همبستگی خطر برهم زدن این جهان بینی را به همراه دارد، محتاط، سنجیده و ناگهان به «پیچیدگی» توجه می کند.
ضرب و شتم زنان ایرانی در خیابانها، اعدام جوانان پس از محاکمههای ساختگی، اخراج دانشجویان، شکنجه روزنامهنگاران – مبارزات آنها نه به این دلیل که شایستگیاش را ندارد، بلکه به این دلیل که با توشههای ژئوپلیتیکی اشتباه وارد میشود، در دوردستها ناپدید میشود.
آنچه ما شاهد آن هستیم ریاکاری به معنای متعارف آن نیست. این چیزی ساختاریتر است: دستهبندی جنبشهای سیاسی نه به دلیل عدالتشان، بلکه به راحتی در پارامترهای ایدئولوژیک تثبیتشده مطابقت دارند یا خیر.
سوال این نیست که آیا چپ اروپایی به معترضان ایرانی اهمیت می دهد یا خیر. خیلی ها انجام می دهند. مهم این است که آیا این مراقبت می تواند از تعامل با چارچوبی که همبستگی کامل را از نظر ایدئولوژیکی گران می کند جان سالم به در ببرد.
تا اینجا به نظر می رسد که پاسخ منفی باشد. و این به ما چیز مهمی را در مورد اینکه چگونه معماری ایدئولوژیک تعیین میکند که کدام مبارزات ارزش کنش را دارند و کدام یک در سر و صدای پسزمینه محو میشوند، بدون توجه به فوریت اخلاقی آنها، به ما میگوید.
Dov Maimon عضو ارشد موسسه سیاست مردم یهودی (JPPI) است که در آنجا بر فعالیت های اروپایی نظارت می کند.
